X
تبلیغات
چه کنم حرف دگر یادنداد استادم - عاشورادر کلام بزرگان
عاشورادر کلام بزرگان

عاشورا در کلام دکتر علی شریعتی:

عاشورا زمان است وکربلا زمین,بی آغازو بی انجام,که هر کس در آن خود را انسانی تنها,سرگردان ومردد می یابد,میانه ی دو جریان مثبت ومنفی,مجذوب دو قطب متضاد,واو یک تردید,یک نوسان,یک بلاتکلیفی,یک هیچ,که دو ندا از دو سوی مخالف اورا پیاپی به چیزی شدن,فرا می خوانند,تنها در میان دو امت ایستاده,و از یک سو می شنود که امیری بر سرلشگر طاغوت نعره میزند:یا خیل الله ارکبی,و از سوی دیگرامامی که به انسان در تمامی عصرها وتوالی نسل ها,این سئوال را با ندایی که تا انتهای تاریخ راه می کشد:هل من ناصر ینصرنی؟

واینک سه راه پیداست:یا به خیل اله بپیوندی وبه امید حکومت ری,خیمه گاه آزادی وعدل راآتش زنی وبرای جلب رضایت به اصطلاح خلیفه ی رسول خدا,بر روی حقیقت شمشیر کشی وبر اجساد حقیقت اسب رانی وبه طمع صله ی امیر المومنین,ایمان را ذبح کنی وسرش را به پایتخت کفر سوغات بری وناموس خدا را به زنجیر اسارت کشی ودر بازار زشت فاجعه بگردانی! وانگیزه ات در این همه جنایت تنها اینکه به دستگاه قدرت تقرب جویی!و آرمانت همه اینکه بر تخت ریاستی تکیه زنی که شرفت در زیر آن مدفون شده,و با دستهایی بر چرب وچرک دست آوردت,چنگ زنی,که تا آرنج به خون شهیدان آغشته است!

ویا تحمل این همه زشتی ودنائت از تو ساخته نیست,واز برداشتن کوله بار سنگین وکشنده ی این همه جنایت وننگ,که همه عمر باید بر دوش کشی,ودر برابر خشم خداوخلق بگردانی,عاجزی. ودر فرار از هرم سوزان دوزخی که زبانه هایش را پیاپی بر جانت می زند تا تو را برباید,و همچون هیمه ای ببلعد,تن به نسیم خوش بهشتی می سپاری وبه بوی جان پرور آشنایی دل می دهی و همچون قهرمان این داستان تقدیر,چکمه هایت را به نشانه ی خشوع در پیشگاه حقیقت بر گردن بندگیت می افکنی وسپرت را ه نشان تسلیم به حق پرستی فرو میگیری واز قلب ظلمت ومرداب تباهی,چون ذره ای نورانی پیچان زروی خورشید صعود می کنی!و به جای آنکه کرمی باشی که در لجن خوشبختی می لولد,سفینه ی نجات میگردی,که بر موج سرخ شهادت خویش بسوی کمال میرانی!

یا, نه آن و نه این! در بحبوحه ی جنگ راستی ودروغ,چکاچک شمشیرهای اسارت و نجات که به خشم بر هم فرود می آیند,و طوفانی که از حریق خیمه گاهها وشیون کودکان بی پناه و نعره ی جلادان و ترکتاز غارتگران واعجازآفرینیهای مجاهدان برخواسته,و جویبارهی خونی که از تن گرم شهیدان به راه افتاده است,کور وکر وسرد ولش,همچنان بر جای می مانی و همه ی رویدادها را نادیده میگیری و تمامی فریادها را نشنیده می انگاری, وبه زانوی ذلت می نشینی و دندان غفلت بر جگر می نهی, و خود را در تب وتاب حریت, به خریت میزنی و نگاهت را از دیدن دوردستها میدزدی وسرت را به خودت بند می کنی و پولهای جیبت را می شماری ویا در گیر ودار آتش خون,آینه ای پیش رویت می نهی و زیر ابرو برمیداری,و به هر حال, یا به شراب می نشینی و یا به نماز می ایستی تا شاهد عاشورای خویش, وشهید کربلای خویش نباشی,و تخدیر افیون یا عبادت, به فریب علم یا دین,با سربندی امور خیریه از صحنه غیبت کنی!

به هر حال سه ره پیذاست:پلیدی,پاکی,پوچی

این سه راهیست که پیش پای هر انسانی گشوده است, و تو یک کلمه ی نامفهومی,و وجودی بی ماهیتی,هیچی که بر سر این سه راه ایستاده یی.چون ایستاده یی هیچی.یکی را انتخاب میکنی,براه می افتی وبا انتخاب راه رفتنت,خودت را انتخاب می کنی,معنی می شوی, ماهیت وجودیت معین می شود, چگونه بودنت شکل میگیرد.واین چنین است که آدمیکه با تولد وجود یافته است, با انتخاب ماهیت می یابد!

پس عاشورا یعنی انتخاب!حسینی یا یزیدی؟ و یا نه این ونه آن,سر در آخور خویش چریدن ومشغول سعادت خانوادگی بودن!؟

+نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت0:26توسط زهرا |