<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 13 Dec 2018 17:33:00 +0400</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/57</link>
<description>باز ساره من و سجاده ای که رو به سوی خویش گسترده ام تا الرحم الراحمینی خویش را سجده کنم و رکعت رکعت نیایش نثار هادی المضلینی خویش کنم و دانه دانه تسبیح، ذکر حسبی النفس گویم و قطره قطره اشک به خوف و رجای قهاری خویش بریزم... من آینه دار عشق، توتم دار خرد، که از روح عشق و خرد توامان بر عدم دمیدم و هستی پدید آمد، یک آه از آدم تا ابد را به پای معبد خویش ضجه میزنم، که یک قبیله از آدم تا ابد را عشق و خرد بیاموزم...</description>
<pubDate>Thu, 13 Dec 2018 17:33:00 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/56</link>
<description>ترس ساره، به زمین بندگی ات می زند. آنکس که تو را اسیر میخواهد، به بند عقیده ات می کشاند، چنان که بی هیچ زندانی، خود زندان خویشتن شوی. من سالهای درازیست که به عصیان علیه خویش برخاسته ام و تمام آنچه را که باید، از نو شناخته ام. عشق، خرد، جهل، تردید، یقین، و خدا و خدا و خدا... و خدا را از نو شناخته ام. اینجا واژه ها معنای باطلی دارند، حتی حق معنای باطلی دارد، عدالت در حقیرترین و متناقضترین معنای خود جاریست.</description>
<pubDate>Sun, 10 Jun 2018 17:58:00 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب...</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/55</link>
<description>داغ دستهایم قلم را می سوزاند، دستهایم را بگیر مهربانم چیزی به فصل آمدن نمانده، قول داده بودم چون گز، طاق، جگن، امید برویانم در این کویر، کلام جز به مهر نگویم، و پیامبرگونه، گرمای امید را در بیداد سرما به دستهای یخ زده ارزانی دارم. پیمان من و تو بود سخن نگویم به درد، و شعر نسرایم به یاس، و مردانگی را بزیم، و صداقت را به کمال رسانم و حرف به حرف مهربانی را هجی کنم حتی در ظلمات یاس و درد و نامهربانی و نامردی و دروغ.</description>
<pubDate>Fri, 06 Apr 2018 17:28:47 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>غم نان اگر بگذارد...</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/54</link>
<description>چشمه ساری در دل، آبشاری در کف، آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن، از انسانی که توئی، قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد... غم نان؟! نه، غم نسرودن توست به بهای جستجوی نان... غم ندیدن و نشنیدن توست به بهای جستجوی نان، غم جنین های بکر اندیشه که به تازیانه &quot;فکر نان&quot; در بطن ها سقط شده اند، غم چکاوکان خوشخوان خرد که در مرثیه نان میخوانند... آه، گویی روح هزاران چکاوک غمگین اسیر در من دمیده شده! فریاد رهایی کدام را به گلوی ناتوانم سر دهم و بالهای زخمی کدام را</description>
<pubDate>Mon, 01 Jan 2018 12:29:30 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>برای پر کشیدنت، دوباره باز، دوباره باز...</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/53</link>
<description>ارواح همیشه بیگانه اند... باز اینجایم، در وادی خاموشان، بالای آرامگاه تو، میقاتی که آغاز سفر همه است... به سخن شکسپیر، به سرزمینی ناشناخته که مسافرانش هرگز بازنگشتند...اینجا را دوست دارم ساره، اینجا در خاطرم می ماند که از اهالی کوچم ونسبم برمیگردد به قبیله ای کوچ نشین که به هیچ ییلاق وقشلاقی تن ندادند ... با این بادی که همیشه مانوس است با این دیار وچکامه رفتن را در سکوتش سر میدهد... آرامی ساره؟...</description>
<pubDate>Wed, 27 Dec 2017 18:01:00 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>مسیح میخوانمت، چرا که مصلوب چلیپای فهم اندکم شده ای... !!!</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/52</link>
<description>بخوان مسیح،بخوان برای تو نوشته ام،برای تو که روایت مکرر تاریخ شده ای،بی آنکه فهمیده شوی! تنها مرثیه ای شده ای برلب های منظلمین!وسیاهه ای بر گاهنامه ی زندگی،که با طلوع آغازین روز ماهی حرام آغاز می شوی وبا غروب دهمین روزش به پایان میرسی،باز سالی دیگر وآغاز وپایانی دیگر ...غافل از اینکه پرچم سرخ قبیله مان فریاد میزند که این سالها همه حرامند!!! می بینی مسیح؟!فقر تاروپودمان را گرفته،استغنایمان را به اوهام دنیا فروخته ایم!کیشمان را باخته ایم،بی آنکه خرد را</description>
<pubDate>Sun, 01 Oct 2017 10:01:20 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/51</link>
<description>چندی آه چندی نگاه گرگها همچنان به راه ... آه ... زمان چون رهپویی سرگردان، پر شتاب در من می دود من شبیه خودم خواهم شد شبیه آنچه روزی بکر در من دمیده شد به راستی نجات جهان در همین است ... ......... پ.ن: قلم اگر باز بماند، تفکر و غیرت که باز نمی ماند، و عشق هم ...</description>
<pubDate>Wed, 23 Aug 2017 19:01:25 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب...</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/50</link>
<description>هی، سایه سار گسترده موهوم، ریشخند گهگاه و بغض همیشه مغموم... هشیارم کن، من درد میلاد هزاران موعود را در خویش دارم... تا هزاران نیمروز موعود! من، مکتبم انتظار نیست، رفتن، حتی به بیراهه، آسودن و آشیان گزیدن مرگ من است... هی، فریاد جاری خاموش، می شنوی؟! صدای گامهای فرزندان با شهامتم را می شنوی؟! فریاد فرزندان خردمندم را می شنوی؟! من بربستر ترس، آبستن شهامت شدم، و از بیداد جهل، خرد زاییدم... در عزای صداقت، صادق شدم و در مرگ عدالت، منصف هی، نگاه گویا و خاموش،</description>
<pubDate>Tue, 27 Jun 2017 06:24:00 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>مهربان...</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/49</link>
<description>دارم دوباره می میرم، می دانی که؟! از آن مردنها!!! باز من و باز این سطرهای سپید... امشب هم از آن شبهاست كه تا بلنداي تنهايي ام يلدايي شده. انگار ستاره ها هم از دلتنگي من دلتنگ اند، مي غلتند چون من در نرماي بستر خويش! دست به قلم برده ام تا ته مانده ي واژه هايم را بر روي كاغذهاي منتظر بنويسم. كاغذهاي منتظر، همراهان هميشه ام، تنها خويشاوندانم در اين بيگانگي كه در يلدايي ترين شبهاي زندگيم سپيدي تنشان را به تازيانه ي دردواژه هايم كبود كردم ودم برنياوردند! تار و</description>
<pubDate>Wed, 04 Jan 2017 09:28:00 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>برای تو که این همه سال و ماه ساکت، این همه سال و ماه بی ماه و مضراب بی ترانه، گمت کرده بودم!</title>
<link>https://hosainy60.blogfa.com/post/48</link>
<description>بذریم که در سرمای زمستان در انقلاب خاک جوانه زدیم، هنوز در حافظه روییدنمان خاطره داس و برچیدن نهال باورها جاریست، از آن روز خاک دمی نیاسود... سالها گذشت و تنها گرمای آفتاب دوردست تسکینمان داد... می دانی؟ راهی که نشانمان دادند و بردند، به برچیدن ریشه های صداقت رسید، به هجوم طوفان طمع، به سیلاب هوس، به روییدن علفهای هرز جهل، جبر، کین، به قحطی عشق... و آخر ما ماندیم و نقشه راهی که به دستمان دادند و خدایی...</description>
<pubDate>Tue, 20 Sep 2016 17:49:00 +0400</pubDate>
<dc:creator>hosainy60</dc:creator>
<guid>hosainy60.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
</channel>
</rss>
