چشمه ساری در دل، آبشاری در کف، آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن، از انسانی که توئی، قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد...
غم نان؟! نه، غم نسرودن توست به بهای جستجوی نان... غم ندیدن و نشنیدن توست به بهای جستجوی نان، غم جنین های بکر اندیشه که به تازیانه "فکر نان" در بطن ها سقط شده اند، غم چکاوکان خوشخوان خرد که در مرثیه نان میخوانند...
آه، گویی روح هزاران چکاوک غمگین اسیر در من دمیده شده! فریاد رهایی کدام را به گلوی ناتوانم سر دهم و بالهای زخمی کدام را به مرهم امید تسکین دهم... میدانی ساره، چکاوک مهربان خوشخوان با خرد من؟! من خدایی را میشناسم عادل، صادق، مهربان، اندیشمند، بی حد و مرز بهشت و دوزخی، با شهامت و راسخ ایستاده در سرزمین قلب و روح من... افسوس که مدعیان آزادی، به نام او وعده آرمانشهر را سر دادند، و به حکم او از خویشتن مسخمان کردند... خدایمان را گرفتند، خویشتنمان را مسخ کردند، ایمانمان بر باد رفت، باورمان در دریای گل آلود عدالت غرق شد و روزهایمان بی مرکب عشق و حرکتی به انتظار گذشت، و امروز آنچه برایمان باقی مانده، جسم بی جان امیدمان است و درد که بر پیکر اراده مان افتاده...
در دیار دور درد را به خرد تسکین می دهند و در دیار ما به صبر، اینجا مکتب انتظار است و مرهم صبر... بی خردیست سالهای توانمندی را به نشستن بگذرانی، آنسوی این انتظار چیزی جز روزهای ناتوانی نیست...
غم نان؟! نه، غم، روزهاییست که می توانستم ببینمت، بشنومت، بسرایمت و دست در دست تو گستره اندیشه و خرد را، جهانی که ساختی را، پرواز کنم، بی حد و مرزی، آفاق را در نوردم، خرد را فراگیرم و عشق را بگسترانم، و خویشتن را آنگونه که روز ازل در گوشهایم نجوا کردی بسازم، اما... در آرمانشهری که به نام تو بنا کردند، به جستجوی نان گذشت، این فریاد چکاوکان غمگین من، همسفران روزهای انتظارم، هم کیشانم است که ناله در گلو، خاموش، در کوچه پس کوچه های این شهر سر می دهند... غم نان؟! نه، غم من، غم تو، غم او، غم ما، غم هزاران خدایی که می توانست باشد و در کوچه های این مدینه فاضلاب که خوش باورانه، مدینه فاضله پنداشتیم، در جستجوی نان گم شد...
ساره کاش امید را در کوهساری فریاد میزدم و به پژواک صدای خویش دلخوش می داشتم، پاسخی نیست و آنچه تنها سوسوی امید را در درونم زنده نگاه داشته، خدایی است که از سالهای دور، از پیش از آمدن به سرزمین وجود میشناسمش، خدای عادل صادق مهربان اندیشمند، بی حد و مرز بهشت و دوزخی، با شهامت و راسخ، ایستاده در سرزمین قلب و روح من...
................................................................
پ.ن1: من... فرزند پرومته و آتنا، اینک، نه بر فراز المپ، که بر ویرانه کرت، با سیاه جامگان دروغ، ترس، رخوت، جهل... که پیکر عریان و زخمی خرد را مفروش ارابه های جهل خویش ساخته اند، و عشق را مصلوب چلیپای هوس، و قامت زیبای کلام را منسوخ از هر معنایی، واژه واژه واژه قربانی تملق، حقیقت را فریاد می زنم
من، میراث دار راه پدرم، به جرم ربودن صور از اصرافیل و دمیدن و دمیدن و هماره دمیدن... به جرم زوزه های شبانه ام، به جرم پرواز، به جرم دیدن آنچه خدایان پنهان داشته اند و شنیدن نجواهای صامت... محکوم و محبوس قفس، حقیقت را فریاد میزنم... "تاریکی کرت است و دیگر چیزی نیست، مهربان؟! آنچه مانده برایم در زیر این کثرت پیدای زشت، وحدت پنهان زیبای وجود توست، سیمای الهه ام را از دروغ، جبر، جهل، ترس، رخوت، همه و همه در امان دار"
پ.ن2:چشمه ساری در دل، آبشاری در کف، آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن، از انسانی که توئی، قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد..."احمد شاملو"