...

باز ساره من و سجاده ای که رو به سوی خویش گسترده ام تا الرحم الراحمینی خویش را سجده کنم و رکعت رکعت نیایش نثار هادی المضلینی خویش کنم و دانه دانه تسبیح، ذکر حسبی النفس گویم و قطره قطره اشک به خوف و رجای قهاری خویش بریزم...

من آینه دار عشق، توتم دار خرد، که از روح عشق و خرد توامان بر عدم دمیدم و هستی پدید آمد، یک آه از آدم تا ابد را به پای معبد خویش ضجه میزنم، که یک قبیله از آدم تا ابد را عشق و خرد بیاموزم...

این واژه ها را سروده ام، در رسای خدایی که منم. میدانی ساره؟! خود خالق و خود مخلوق خویشم، خود میراننده و زنده کننده خویشم، خود حی لایموتم، و دستهایم بر آستان خویش گشوده لبیک می گویم، مستجاب میکنم، می بخشم...

ساره، ساره، سر و دست بر گریبان خویش فرو میرم و سر و دست بیضا بر می آورم، عصا در دستهایم قلم میشود و ساحره های جهل را می بلعد، آتش در گلستان عشق من میسوزد، و آیه های خرد بر قرآن من نازل میشود... و من اولین و آخرین مبعوث از بارگاه خدایی خویشم... هرگز مپندار که از خویش جدایم... ساره مپندار که از خویش جدایم...

...

ترس ساره، به زمین بندگی ات می زند. آنکس که تو را اسیر میخواهد، به بند عقیده ات می کشاند، چنان که بی هیچ زندانی، خود زندان خویشتن شوی. من سالهای درازیست که به عصیان علیه خویش برخاسته ام و تمام آنچه را که باید، از نو شناخته ام. عشق، خرد، جهل، تردید، یقین، و خدا و خدا و خدا... و خدا را از نو شناخته ام.

اینجا واژه ها معنای باطلی دارند، حتی حق معنای باطلی دارد، عدالت در حقیرترین و متناقضترین معنای خود جاریست. و عشق، زیباترین هدیه آسمان، چیزی جز سودای خواستن نیست، خواستن، نه بخشیدن، گرفتن و نه دادن. آنکس که متفکر می نماید، از مشکلی حزین است و آنکه مدعی عدل است، انصاف را خورده و عدل را قی کرده. راویان علم بر جهلت می افزایند و راویان دین، بنیان ایمانت را فرو می ریزند. جلادان اندیشه را نمی شناسی، نطفه اندیشه را در ارحام اذهان، سقط می کنند! سالها بیراهه را، راه نشانمان دادند.

یادت باشد، آن روز که آمدیم، آنچه در انبانمان به توشه نهادند، زمان بود و اندیشه، که رهزنان راه، به کمینش نشسته اند. ترس ساره، بر بیخودی ات می کشاند و زمانت را در نه خود که در دیگری زیستن بر باد می دهد. همه را از نو بشناس، واژه ها را دوباره معنا کن، خرد را به کیش آر و عشق را بر آینه تخت جهان بتابان، حقیقت، عدالت و انصاف را، به زلالترین معنا تعریف کن و آبستن آگاهی شو و فرزند اندیشه را متولد کن. باور کن ساره، زندگی چیزی جز دم را در خود و با خود زیستن نیست. زندگی ترسیم نقش اندیشه توست بر لوح زمان. اندیشه ات را بی هیچ واهمه ای، به تصویر کش و روح آگاهی را بر جهان بدم که جهد، اندیشیدن است، حرکت اندیشیدن است...

حرکت کن ساره، راه ما را می خواند. میعاد ما، جایی آنسوی این سالهای حرام، که انتظار نه مکتب ماست و تنها خود موعود خویشتنیم...

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب...

داغ دستهایم قلم را می سوزاند، دستهایم را بگیر مهربانم

چیزی به فصل آمدن نمانده، قول داده بودم چون گز، طاق، جگن، امید برویانم در این کویر، کلام جز به مهر نگویم، و پیامبرگونه، گرمای امید را در بیداد سرما به دستهای یخ زده ارزانی دارم. پیمان من و تو بود سخن نگویم به درد، و شعر نسرایم به یاس، و مردانگی را بزیم، و صداقت را به کمال رسانم و حرف به حرف مهربانی را هجی کنم حتی در ظلمات یاس و درد و نامهربانی و نامردی و دروغ. گویی صبر از کف بدادم.

من در روان کودکی ام بی آنکه گذر اندیشه یا نیتی سوء زلال وجودم را مکدر کند، صدای تو را شنیدم، و سیمای مهربانت را ای ماندگارترین سرور، با لبخندی از اطمینان دیدم، و گرمای امید بخش دستانت را لمس کردم، سالها با روح و قلبم پاسبانت بوده ام در بیداد جهل ای انتهای خرد... و حالا، دلتنگ تو، تن خسته باورهایم را به زور تا ساحل این دریای فراق رسانده ام. اینجا، در سرزمین کوران، هر چه بیناتر، دردمندتر. چیزی به فصل آمدن نمانده، فرزندان آفتاب را مادرم. استوارم کن با شکیب، نیرویم بخش با امید و اقتدارم بخش با شهامت...

غم نان اگر بگذارد...

چشمه ساری در دل، آبشاری در کف، آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن، از انسانی که توئی، قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد...

غم نان؟! نه، غم نسرودن توست به بهای جستجوی نان... غم ندیدن و نشنیدن توست به بهای جستجوی نان، غم جنین های بکر اندیشه که به تازیانه "فکر نان" در بطن ها سقط شده اند، غم چکاوکان خوشخوان خرد که در مرثیه نان میخوانند...

آه، گویی روح هزاران چکاوک غمگین اسیر در من دمیده شده! فریاد رهایی کدام را به گلوی ناتوانم سر دهم و بالهای زخمی کدام را به مرهم امید تسکین دهم... میدانی ساره، چکاوک مهربان خوشخوان با خرد من؟! من خدایی را میشناسم عادل، صادق، مهربان، اندیشمند، بی حد و مرز بهشت و دوزخی، با شهامت و راسخ ایستاده در سرزمین قلب و روح من... افسوس که مدعیان آزادی، به نام او وعده آرمانشهر را سر دادند، و به حکم او از خویشتن مسخمان کردند... خدایمان را گرفتند، خویشتنمان را مسخ کردند، ایمانمان بر باد رفت، باورمان در دریای گل آلود عدالت غرق شد و روزهایمان بی مرکب عشق و حرکتی به انتظار گذشت، و امروز آنچه برایمان باقی مانده، جسم بی جان امیدمان است و درد که بر پیکر اراده مان افتاده...

در دیار دور درد را به خرد تسکین می دهند و در دیار ما به صبر، اینجا مکتب انتظار است و مرهم صبر... بی خردیست سالهای توانمندی را به نشستن بگذرانی، آنسوی این انتظار چیزی جز روزهای ناتوانی نیست...

غم نان؟! نه، غم، روزهاییست که می توانستم ببینمت، بشنومت، بسرایمت و دست در دست تو گستره اندیشه و خرد را، جهانی که ساختی را، پرواز کنم، بی حد و مرزی، آفاق را در نوردم، خرد را فراگیرم و عشق را بگسترانم، و خویشتن را آنگونه که روز ازل در گوشهایم نجوا کردی بسازم، اما... در آرمانشهری که به نام تو بنا کردند، به جستجوی نان گذشت، این فریاد چکاوکان غمگین من، همسفران روزهای انتظارم، هم کیشانم است که ناله در گلو، خاموش، در کوچه پس کوچه های این شهر سر می دهند... غم نان؟! نه، غم من، غم تو، غم او، غم ما، غم هزاران خدایی که می توانست باشد و در کوچه های این مدینه فاضلاب که خوش باورانه، مدینه فاضله پنداشتیم، در جستجوی نان گم شد...

ساره کاش امید را در کوهساری فریاد میزدم و به پژواک صدای خویش دلخوش می داشتم، پاسخی نیست و آنچه تنها سوسوی امید را در درونم زنده نگاه داشته، خدایی است که از سالهای دور، از پیش از آمدن به سرزمین وجود میشناسمش، خدای عادل صادق مهربان اندیشمند، بی حد و مرز بهشت و دوزخی، با شهامت و راسخ، ایستاده در سرزمین قلب و روح من...

 

................................................................

پ.ن1: من... فرزند پرومته و آتنا، اینک، نه بر فراز المپ، که بر ویرانه کرت، با سیاه جامگان دروغ، ترس، رخوت، جهل... که پیکر عریان و زخمی خرد را مفروش ارابه های جهل خویش ساخته اند، و عشق را مصلوب چلیپای هوس، و قامت زیبای کلام را منسوخ از هر معنایی، واژه واژه واژه قربانی تملق، حقیقت را فریاد می زنم

من، میراث دار راه پدرم، به جرم ربودن صور از اصرافیل و دمیدن و دمیدن و هماره دمیدن... به جرم زوزه های شبانه ام، به جرم پرواز، به جرم دیدن آنچه خدایان پنهان داشته اند و شنیدن نجواهای صامت... محکوم و محبوس قفس، حقیقت را فریاد میزنم... "تاریکی کرت است و دیگر چیزی نیست، مهربان؟! آنچه مانده برایم در زیر این کثرت پیدای زشت، وحدت پنهان زیبای وجود توست، سیمای الهه ام را از دروغ، جبر، جهل، ترس، رخوت، همه و همه در امان دار"

پ.ن2:چشمه ساری در دل، آبشاری در کف، آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن، از انسانی که توئی، قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد..."احمد شاملو"