...

قاف اون سمت این کوهساران سرابه ، که شبیه قافن...اما نیستن ، اون طرف این شبه سیاهه که سمت وسو رو پشت تاریکیش پنهان کرده ،راه رو بیراه کرده وبیراهه رو، راه!گاهی ماه گستاخی میکنه وآنچه رو که پنهانه ، پیدا میکنه.تنهایی ، رفتن رو دشوار میکنه ، اما اندیشه ی قاف ، موندن رو دشوارتر...قاف اون سمت شب وسراب وتنهاییه!

اینجا ، مرغای قبیله دل دادن به دامنه ی زشت وبی آب وعلف المپ ، حتی خیال قله ی بلند قاف هم به اندیشه ی کوتاهشون خطور نمیکنه!چینه دونشون پره از ته مونده های خان زئوس،خوابن ، مرغای قبیله ، تو این شبی که به درازای آفرینشه وخیال سحر شدن نداره ، تو این جغرافیایی که به تاریخش شبیخون زدن ورو لاشه ی اختیارش ، جبر گستردن.خوابن مرغای قبیله ، هزیون میگن وفکر میکنن که هشیارن ، خرناس میکشن ومی اندیشن که بیدارن!تاریکیه وخفقانه اینجا ،تنها روشنیش ،برق چشمای خیره ی گرگهاست وتنها آوازش ، زوزه ی شغالا وهوم هوم بوف شوم وکوری که همین نزدیکیاست وتن به تاریکی شب باخته واز روشنایی روز بیزاره.حتی هسیتا(الهه ی آتش)هم نتونست بسوزونه سیاهیه این شب شوم رو ، که یکی یکی داره ستاره ها رو می بلعه وتاریکیش تا مغز استخونه این قبیله رسوخ کرده...

هوای عفن آلود اینجا ، بیداری رو از چشمای همه میدزده !اینجا دوسرنوشت بیشتر نیست ، یا خوابیدن تو دامنه ی المپ ، پای تخت زئوس ، یا بیداری توی جزیره ی کرت، توچنگالای مینوس!سرنوشت قبیله تو دست خدایانه المپه ، بادها به فرمان خدایان میوزن ،دریاها به دستور پوزئیدون طغیان میکنن ،زمین به اشاره ی زئوس میلرزه،آتیش تو دستای خدایان المپه ، اینجا پرومته رو به جرم دزدیدن آتش از خدایان وآوردنش رو زمین ،برای نجات این قبیله ی یخ زده،هم قفس کرکس کردن وهر روز می میره وباز زنده میشه ، اینجا ماه رو به جرم دیدن چیزی که پشت تاریکیه شب پنهان بودو نباید میدید ونباید میدونست ، از آسمون به تارتار فرستادن...با طلسم اروس(الهه عشق)که رو سینه ها سایه انداخته ،قلبا  سنگی شدن و بانفرین اورانوس(الهه ی عقل) ،عقلها کوچیک...اینجا مرغای قبیله عاشق نمیشن ، اینجا،مرغای قبیله...

چقدر دلم هوای قاف رو کرده،قاف اون سمت دشتهای تردیده ،اون وره مرزهای عصیانه ،اون وره نفسهای جنونه، پشت کوهاییه که شبیه قافن ،اما نیستن.قاف پشت شب وسراب وتنهاییه...