باز آمدم ساره، به دور از همهمه ی شهر، در سرای خاموشان... این سخنان بی واژه را دوست دارم...

تاکستان و تاکها یادت می آید ساره؟ تنها دلخوشیمان، یادگاران شادی بخش، بی ثمرتر از هر سال، تاکستان خشکید... نه تاک ماند و نه شرابی...  خشکسالی بیداد می کند... دلم لک زده برای می ناب برای دمی مستی...

مدینه فاضله مان که قرار بود... یادت هست؟... خشتها خام، کوره ها خاموش، پای بستها لغزان... و فاضلابی که در زیر پوستین این شهر هر لحظه خروشانتر می شود...

سالها گذشت و این شهر همان آرمانشهر خیالی ماند... با همان زنان و همان مردان... زنانی که می پنداشتیم مردگونه اند و مردانی که می پنداشتیم خداگونه ... قارونان سخن و نه اندیشه و عمل... مکاتب، پرورشگاه کاتبان و سخنوران... کودکان وارثان فقر و جهل... بسیارها بسیارها... مجال اندک و سخن بیشمار... من آینه تمام نمای این شهرم ساره و این فاضلاب را در زیر پوستم احساس می کنم... باز گشته ام بر سر دوراهی آغازین... سردرگم در کوچه پس کوچه های وحشی این شهر نشان اجدادم را می جویم...

آه ساره، زمان بیرحمانه می گذرد، می رویم، نه دست می ماند و نه دستار، نه پای و نه پای افزار، نه تن ونه پیرهن...نه حتی صدا... دل ساره، آنچه می ماند تنها، دل و هر آنچه از او می تراود... عشق، تنها عشق... دلم عاشقی میخواهد، دیوانگی و جنون، از همانها که به ریشخندت وا می دارد، به هرآنچه زنجیرت می شود، رهایت می کند تا اوج بخشیدن... و پروازت می دهد تا بلندای خضوع تا بلندای مهر....

ساره، می دانم این شهر چه چیز میخواهد... عشق ساره، تنها عشق مرهم زخم این شهر است... و من آینه تمام نمای این شهرم... خواستی بیایی از آنسوها عشق بیاور. من از خدای عشق شنیدم کیش تنها یکیست و آن کیش عشق... آغاز همینجاست... چشم انداز زیبای عشق برای نگاه نگران کودک امروز که فردا را در مه ابهام جستجو می کند...

...............................................................................................

پ.ن:

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها.....