مسیح میخوانمت، چرا که مصلوب چلیپای فهم اندکم شده ای... !!!
بخوان مسیح،بخوان
برای تو نوشته ام،برای تو که روایت مکرر تاریخ شده ای،بی آنکه فهمیده شوی!
تنها مرثیه ای شده ای برلب های منظلمین!وسیاهه ای بر گاهنامه ی زندگی،که با طلوع آغازین روز ماهی حرام آغاز می شوی وبا غروب دهمین روزش به پایان میرسی،باز سالی دیگر وآغاز وپایانی دیگر...غافل از اینکه پرچم سرخ قبیله مان فریاد میزند که این سالها همه حرامند!!!
می بینی مسیح؟!فقر تاروپودمان را گرفته،استغنایمان را به اوهام دنیا فروخته ایم!کیشمان را باخته ایم،بی آنکه خرد را جایگزینش کنیم(عده ای دینگرای بی شعوریم وعده ای بی دین شعورگرا)چارپایانی محترم ورامیم که سر در آخور خویش می نوشیم ومی چریم ودم نمی زنیم!(منظلمانیم که ظلم را پذیرفته ایم)اسیران بدعتهای کهنه وتکراری واصالت های بی اصل ونسبیم!تاجرانی کودنیم که نفس میدهیم وپوچی میخریم!درد میدهیم وتسلی میخریم!اندوه میدهیم وشادی میخریم!شیفتگان نامیم ونان،ونه عشق،آنچنان که میخوریم،درحالیکه دیدگانی منتظر با استخوانهایی بی تاب برای گریز از حجاب پوستینی فرسوده ما را مینگرند و...دم نمی زنیم!(عشق نپرورده ایم،آنچنان که در خویشتن خویش نگنجیم!شکم فربه کرده ایم،آنچنان که در خشتک خویش نمی گنجیم!)
خودباختگانیم که دوشیزگان بکر اندیشه مان را به هوس سفسطه گرایان میفروشیم!ناسپاسانیم که پرومته را به شکرانه ی آتشی که از خدایان ربود وبر ما سرمازدگان آورد،بر پای معبد زئوس(خدای خدایان)قربانی می کنیم!گمراهانیم که خدا را با تمام عظمتش،وحقیقت را با تمام حقانیتش انکار می کنیم وبرپای بت خیالی ووهم آلود خویش سجده میبریم!(گوساله پرستانیم که در غیبت موسی،خدای را وانهادند وگوساله را برگزیدند)ابلیس حق داشته برماسجده نکند!!!
امشب یقین خویش را به خنجر تردید حنجر بریدم وبر خرمن این پاسخ های بی سوال آتش سوال افکندم!باز با آزادی تو به اسارت وحقارت خویش گریستم!باز با خون تو زنده شدم!باز با رفتنت راه را یافتم!باز با اعجاز حماسه ات طلسم روزمرگی را شکستم!مسیح من،آسودن وآشیان گزیدن مرگ من است!ایمان آورده ام به اعجاز عصیان!باز با عصیان بیعت بستم...برایم روایت مکرر؟نه.نفس جاری حیاتی...
آری مسیح،ما مستحق اشکیم،نه تو!امشب برای خویش میگریم!
I DONT KNOW WHO I AM